تبليغاتX
چه خبرا؟!!!
چه خبرا؟!!!
بدون شرح
دوشنبه یازدهم آذر 1387
13 ...  
و این قدرت دوره ی 13 است که همه جا تجلی میکنه
آقایونی که جهادی بیرجند اومدن یادشونه که تا ما رفتیم اونجا تا رسیدیم بعد از n سال بارون گرفت اونجا!
حالا اون خوبه یه شهر بود
امروز داشتم برمیگشتم خونه دیدم یه دونه سفید افتاد رو آستینم

گفتم یعنی این چی میتونه باشه
آسمونا یه نگاه کردم دیدم اَ!!!
داره برف میاد!
اسپانیا!!!!!
برف!!!!!
13 و دیگر هیچ

جمعه هشتم شهریور 1387
خاطره ...  
داشتم با خودم فکر میکردم
یه هم دوباره روی پاما دیدم
یه کبودی کوچیک روی پای راستم
خیلیا دیدن پی راست من یه زخم کوچیک برداشت
اما هیچ کس یادش نمیاد کی و کجا
ولی برام عجیب اینه که بعد 7 ماه همچنان یه اثری از خودش گذاشته
هر وقت میبینمش تمام خاطرات اون موقع میاد تو ذهنم
شاید این مونده که همش یاد خاطره ها کنم چون مطمئنم از همه ی شماها بیشتر از اون خاطره ها یاد میکنم
اینم که اینقدر گنگ گفتم میخواستم ببینم کسی میتونه حدس بزنه کجا و به خاطر چی بود!
شنبه بیست و ششم مرداد 1387
سوال ...  

سلام
همتون میدونین من هیچ وقت اهل بحث سیاسی و غیره نبودم
ولی امروز گفته های امام جمعه ی مشهد و میخوندم یه جا گفتند " آن جوان معصوم که در بستر خانواده متدین خود پرورش یافته، متاسفانه با دیدن زن آلوده، شهوت در دلش ایجاد می‌شود."
خب حالا یه سوال
یک اینکه والا ما هم تو خیابونا بودیم چرا ما با دیدن این صحنه ها همچین حسی بهمون دست نمیداد؟
دو این جوان متدینی که ایشون میگن تا آخر عمرش میخواد تو این کشور بمونه؟!!!
اگرم نخواد بمونه باید نگهش دارند چون این جوان متدین بیاد اروپا از گندترین جوونای اینجا گندتر میشه
سوالمم اینه که بهتر نیست این جوان متدین که با یه پاچه ورمالیده شهوت در دلش ایجاد میشه سرش را بذاره زمین و ...؟!

در ضمن داستان اون مردو شنیدید که میره کوه تا از گناه دور باشه و برادرش تو شهر کار میکرده؟اگرم نه به من چه!
لازم به توضیحش نیست خودتون رابطشو درک میکنین
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
روابط و احساسات ...  
دو سه روز پیش داشتم وبلاگ آقا زرینو میخوندم یه نظری دیدم که ذهنمو مشغول کرد
مجتبی گفته بود که تا قبل فارغل شدن نمیتونستیم ابراز علاقه کنیم
همون موقع متوجه شدم که از وقتی اومدم اینجا توی وبلاگ آقا زرین راحت ابراز علاقه کردم(شاید چون قبلش وبلاگ آقا زرین نبوده یا من نمیرفتم توش) ولی در هر صورت اگرم قبل از اومدنم میرفتم تو وبلاگ آقا زرین هیچ وقت همچین نظرهای نمیذاشتم که الان میذارم

حتما فهمیدی چرا ولی بذار بگم

توی کشور ما(نمیگم فقط کشور ما ولی میدونم ایران این طوریه) روابط احساساتو محدود میکنه شاید به خاطره اطرافیانه

مثلا وقتی یه شاگردی یه معلمیو خیلی دوست داره تا وقتی که شاگردشه با اینکه دلش میخواد ولی به صورت فردی براش روز تولدش کادو نمیگیره اگرم بگیره اون موقعست که همه میگن این چه پاچه خواریه و نمره این ترمش ۲۰ و ....

ولی تا وقتی این رابطه از بین رفت دیگه معلمه معلم اون شاگرد نبود خیلی راحت تر میتونه احساساتشو نشون بده

نمیدونم مشکل کجاست خیلی فکر کردم نمیدونم این که روابط احساساتو کنترل میکنه درسته اگرم نه پس چرا همچین چیزی وجود داره

امیدوارم فهمیده باشی چی مخوام بگم

پس اگه فهمیدی حتما جواب بده

بدرود

 

پنجشنبه دوم خرداد 1387
سید ...  
توی ده مفیدرود،
 سید تک و تنها بود.
سید نگو، بلا بگو،
تنبل تنبلا بگو،
موی بلند، روی سیاه،
عینک کثیف، واه واه واه.
نه قائمی، نه فرهادی، نه خزعلی،
هیچکس باهاش رفیق نبود.
تنها روی سه پایه، نشسته بود تو سایه.

معین میگفت:
-سید میای بریم درس بخونیم بعدش با هم بریم حموم؟
- نه نمیام، نه نمیام
- سرتو میخوای اصلاح کنی بعدش یه کم تست بزنی؟
- نه نمیخوام، نه نمیخوام

احسان جون عزیز ما،
یورتمه میرفت تو کلاسا:
- احسان چرا یورتمه میری؟
- دارم میرم درس بخونم، دیرم شده، عجله دارم.
- احسان خوب نازنین،
سر در هوا، پا بر زمین،
مژت بلند و پرمو، پاهات مثال جارو،
یک کمی بمن درس یاد میدی؟
- نه که نمیدم
- چرا نمیدی؟ (!)
- واسه اینکه من باهوشم.
پیش همه عزیزم.
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه،هوش ضعیف، واه واه واه!

سینا پرید رو تِستا.
- تو سینایی یا مهدی؟
- من سینای خوش لهجه ام.
- میای بریم به بازی؟
- نه جانم.
- چرا نمیای؟
- واسه اینکه من، صبح تا غروب، میون تست،
کنار بقیه، مشغول کار و درسم.
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، رتبه ی بد، واه واه واه!

در وا شد و مهدی باز
دوید و اومد تو کلاس.
فریاد زنان، گردش کنان
اومد و اومد، پیش سیدی:
-مهدی کوچولو، کوچول موچولو،
میای با من بازی کنی؟
سرگروهش اومد،
- سید بلا
برو خونه تون، تورو بخدا
مهدی ریزه میزه
ببین چقدر باهوشه؟
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، چشمای ضعیف، واه واه واه!

سید با چشم گریون،
پا شد و اومد تو میدون:
- آی محمدی، آی رضایی،
میاین با من درس بخونین؟
- نه که نمیایم نه که نمیایم
- چرا نمیاین؟
رضایی گفت:
- من و داداشم و بابام و عموم،
هفته ای دوبار میریم حموم.
اما تو چی؟
محمدی گفت:
- نگاش کنین.
موی بلند، روی سیاه، عینک کثیف، واه واه واه!

سید دوید پیش معین:
-سید میای بریم درس بخونیم بعدش با هم بریم حموم؟
- میام، میام
- سرتو میخوای اصلاح کنی بعدش یه کم تست بزنی؟
- میخوام، میخوام
- سید نگو، یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل

مهدی و محسن، احسان و سینا
با چابک و محمدی
حلقه زدن، دور سیدی.
سینا میگفت:
- کاری اگر نداری، بریم یه کم تست زنی.

احسان میگفت:
- سید جونم بهم نه نگو
هرچی میخوای فوری بگو.
سرگروه میگفت:
- سید اگر هم خواستی
بازی بکن با مهدی.
سینا میگفت:
- سید بیا،
با هم دیگه بریم کلاس.

توی ده مفیدرود
سید دیگه تنها نبود.


با تشکر از:
معین اکبراف، سینا خزعلی، احسان فرهادی، مهدی قائمی فر، محسن رضایی، سرگروه مهدی قائمی فر،هادی محمدی و محمدرضا چابک رو
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
ولنتاین ...  
با تشکر از همه دوستان که به وبلاگ من سر زدند و نظر دادن (مخصوصا آقای بهی زاد ، استاد و دکتر)
 

ایجا آدم در بعضی موارد محدوده

 

مثلا برای تهیه ی گوشت و مرغ باید کوبید رفت اونور شهر و از اونجا گوشت حلال خرید

 

و در یه مواردی هم آزاد (Unlimited Quarter)

 

حالا میرم سر اصل مطلب که همانا ولنتاین است و مکتب مرا به همی خاطر فرستاده است

 

همون طور که میدونید همه این چند روزه در تب و تاب ولنتاین هستند

 

حالا میخوام تاریخچه ی کوتاهی از ولنتاین بگم

 

روزی که مکتب افتتاح شد استادان مکتب شروع کردند به جمع آوری دانش آموز برای مکتب

 

بعد ازتلاش های فراوان تعداد دانش آموزان مکتب تنها به 3 نفر رسیده بود

 

مکتب در حال ورشکستگی بود تا اینکه...
تا این که شخصی به نام ولنتاین از راه رسید و شروع به جمع آوری دانش آموز برای مکتب کرد
به یاری ولنتاین تعداد دانش آموزان مکتب به 20 نفر رسید و مکتب شروع به کار کرد
و به خاطر این کار ولنتاین مکتب روز شروع کارش را به اسم ولنتاین گذاشت
خب از این تاریخچه میشه 2 نتیجه گرفت
اول این که روز ولنتاین با سالروز شروع کار مکتب یکیه
دوم اینکه مکتب به خاطر کمبود دانش آموز کارش را با 5 ماه تاخیر شروع کرد
حالا میریم سراغ لوازمی که در بازار در روز ولنتاین فروخته میشود و خریدارهای زیادی دارد
1-کیک ولنتاین:

 

 

2-ظروف ولنتاین:

 

 

 

3-گردنبند ولنتاین:

 

 

4-تاج ولنتاین:

 

 

5-عینک شادی ولنتاین:

 

 

همونطور که میبینید شخصی که عینک زده بسیار شاداب و چابک است ولی شخصی که عینک نزده است اصلا چابک نیست.

 

و...

 

گرانترین جنس موجود در بازار

 

که تنها یکی از آن موجود است

 

6-ریش مصنوعی مکتب نشان...

 

 

خبرگزاری مکتب

 

معین اکبراف

 

مادرید

سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
تعطیلی 22 بهمن ...  
با سلام
تا حالا با خودتون فکر کردین که چرا 22 بهمن تعطیل رسمی شده
به خاطر انقلاب؟!!
نه اون علت اصلی نیست
علت اصلی به خاطر کشته شدن یکی از خائنان مملکت توسط یکی از استادان دانشگاه بین المللی IQIS هست که فقط در خاطر بزرگترها مانده است
در روز 22 بهمن یکی از استادان طی یک عملیات جانانه سر این خائن را برید و به نمایش همگانی گذاشت
این خائن ملقب به نقدی همیشه لبخندی بر لب داشت که طبق گفته خودش به خاطر این بود که همیشه به شاه وفادار بوده است.
نقدی کارهای کثیف زیادی انجام داده بود از قبیل :
1 - زندانی کردن آقای کوپ یکی از آزادیخواهان و شکنجه ی او در زندان
2 - ترور آقای ناطقی به خاطر افکار باز ایشان(آقای ناطقی چند سری با نقدی ملاقات هایی داشتند که بعد از ملاقات سوم دیگر دیده نشدند و بعد از کشته شدن نقدی معلوم شد چه بر سر ایشان آمده است)
3 - دستور انهدام مکتب ( که متاصفانه این تنها کاری بود که نقدی در آن ناکام ماند )
و....
نقدی در اوایل بهمن متواری شد و خود را به صورت یک پسر 18 ساله در آورد و در میان بچه های مفید 2 حضور یافت که توسط استاد برجعلی شناسایی و به سزای اعمال خود رسید
عکس زیر عکسیست که بعد از انتشارش در روزنامه ها باعث شادی همه ی مردم ایران شد
نقدی در آن موقع در چهره ی همان پسر 18 ساله کشته شد...(حتی بعد از بریده شدن سرش خندان بود)

Image and video hosting by TinyPic
خبرگزاری مکتب
معین اکبراف
مادرید