من سه هفته اومدم ایران
اولش میخواستم توی جلسه هفتگی همه رو ببینم ولی برنامه جور نشد و از طرف دیگه هم یه مشکل خیلی خاص پیش اومد که تصمیم گرفتم به یه جاهایی سر بزنم و یه سری از بچه ها را ببینم(مشکل واقعا اساسی بود)
حالا اصل موضوع این نیست
موضوع اینه که این خواهر ما رفته یه کتاب شعر خریده از شاعری به نام حمید مصدق
همین طور که داشتم ورق میزدم یه شعرش خیلی نظرمو جلب کرد گفتم بذارم شما هم بخونین و ...
دشتهاي آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف كين پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست
تابستان 57
تاریخ تکرار میشود...

